سربازان مرده

امروز کوهی را از روی شانههايم برداشتند. عجب! پس خوشبختی اینطور ناگهانی میآید! پس دیگر بروید گم شوید سردوشیهای مهندسی؛ ای که بروند به جهنم کل آن محاسبات و دستگاههای جورواجور!

این جای قصه از یک مجموعه داستان را آغاز کردم و سربازیام تمام شد. دقیقا کوهی را از روی شانههایم برداشتند. دقیقا ۲۱ ماه شد. یک سال توی پادگان و نزديك به یک سال خارج از آن. به یک چشم بر هم زدن نگذشت. مثل یک روز کشدار و داغ مردادی و یک شب دیجور دی ماهي-  بلند بود.  فرمانده پادگان آخرین نقطه امضا را کرد و برگه خروج را در دست راستم گرفتم، در حال خروج از پادگان چند صدنفر را ديدم كه تازه آمده بودند. از کله سحر توی میدان اصلی پادگان نگهشان داشته بودند، باید آماده میشدند تا فصل دیگري از زندگی را شروع کنند، فصلی جدی و نفسگیر و این جدی بودن یکی از فرقهای اصلی آن با دیگر فصلهای زندگی است؛ یعنی به زور ديگران جدی است.

کسی که به سربازی رفته با کسی که سربازی نرفته، خیلی فرق ميکند. علیالخصوص آدمهایي که بخشهای جدی زيادي در زندگی  نداشتهاند و در هر كجا و هرلحظه از آن فرار ميکنند. جدی بودن یعنی مبارزه با یک دنیای خشن و منظم که ناز تو را نمیکشد و راه خودش را میرود مثل خیلی چیزها مثل گذر عمر، مثل عبور فرصتها و... .

يك فصل سخت در زندگی آدمها بخشی از وجود آنها را تغییر میدهد. لطافت پفکی آنها را خدشهدار میکند. این سختیها الزاما جسمی نیستند و سرباز بخش خدمات و پشتیبانی، بیچارهترین سرباز پادگان نیست یا سربازی که لب مرز روی برجک پاس میدهد. يك سرباز ميتواند آجودان یک مقام عالیرتبه باشد، ولی از جهت روحي همان سختیها را بکشد.

روزی که پایم را توی پادگان گذاشتم، هوا خيلي سرد بود. همان روز وقت برگشتن به خانه، یک موتوری که فهمیده بود سربازم گفت «چرا رفتی سربازی؟ من هم رفتم، ولی حالا فقط یک کارت پايان خدمت خالی دارم و دو سالی که از عمرم رفته است. » بعضيها هم كه در همين اواخر  به راحتی و با صرف  میلیونها تومان دو سال از عمرشان را خریدند و سربازی نرفتند هم همين اعتقاد را دارند. با اینکه هیچ وقت دوست ندارم چنین فصلی دوباره تکرار شود، ولی فصل عمیقی از زندگیام بود. حتی اگر کسی به سربازی نمیرود، باید فصلی سخت را در زندگی آغاز کند تا خودش را بشناسد. شاید بزرگترین راز سربازی همین باشد که آدمها ميتوانند لایههاي عمیقتری از وجود خودشان را بشناسند و تحمل هر سختی به آدمها امکان لایهلایه شناختن خود و عوض شدن  را ميدهد. آدمها بعد از سربازي تبديل به يك انسان ديگر ميشوند.  آنچنان که به قول گروس عبدالملكيان:

«بايد قبول كنيم

كه هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ باز نمیگردد»

يكشنبه 10 آبان 1394، ساعت انتشار 12:40 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه
راحیل
تبریک میگم. ان شالله از این به بعد با خیال راحت میرید مسافرت :) . شرمنده، سربازی شما تو ذهن من مساوی شده با سفر کربلا و مراغه
س.م.م
زنده از جنگ بر‌نمی‌گردد. از سربازی که زنده برمی‌گردد ان‌شاءالله؟!
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.